تبليغاتX
داستانهای عرفانی
داستانهای عرفانی
خداوند به داوود فرمود: ای داوود راه ما بر بندگان ما روشن دار و دوستی ما در دل ایشان افکن و نعمت ما به یاد ایشان ده و سخنان ما را در دل ایشان شیرین کن و بگوی که من آن خداوندم که با وجودم بخل نیست و با علمم جهلی نیست و با صبرم عجزی نیست و با غضبم ذجری نیست ..........و اگر بنده تقصیر کند و حق کرامت حق را نشناسد و شکر نعمت نگذارد خداوند او را عتاب کند . چنانکه به نقل از امیرالمومنین که خداوند می فرماید : ای بنده من ! انصاف ده من با تو به نعمتها دوستی کنم و تو به معصیتها با من دشمنی ! نیکی من پیوسته بر تو فرود آید و بدی تو همواره به سوی من اوج می گیرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:16  توسط رضا | 
آورده اند که نوح روزی به سگی برگذشت و به زبان وی برفت که چه زشت است این سگ و چه ناخوش و ناپسند است صورت او ! تازیانه عتاب از سوی خداوند آمد که ای نوح ار آفریده ما عیب مگیر . آیا تو از او بهتری؟ نوح از سیاست این خطاب بگریست و روزگار دراز از این عتاب بر خود نوحه کرد تا نام وی را نوح نهادند (نام اصلی او ساکت بود ) از جانب آفریدگار وحی آمد که ای نوح تا چند گریه کنی ؟ نوح با درازی عمر یکبار کلمه ای گفت که پسند خداوند نبود بنگر که بسیار زاری کرد  و بگریست ؟ پس تو را با این گناهان بسیار و معصیت بی شمار خود چه باید کرد و حال تو گوئی چون بود ؟ و سرانجام به کجا رسد؟در صورتی که نوح پیر پیغمبران و نواخته جهان بود با این همه مایه حسرت و کان درد و معدن اندوه بود ! نوح نهصدوپنجاه سال بر زخم و ضرب و بلا و عناء قوم خویش شکیبایی همی کرد و خدای شکر همی گفت نه از آن بلا و رنج از وی کاست نه او از سر آن صبر و بردباری برخاست . دانست که بلا بستر پیغمبران است و همدم دوستان و هرکه در آن بلا صبر کند و دوستی حق را سزا است . رسول اکرم (ص) فرمودند : چون خداوند بنده ای دوست بدارد بلاها بدو فرستد تا پروای دیگرانش نبود و چون بر بلا صبر کند از خاصگیان حضرتش کند . نوح آن همه بار و بلای قوم خود همی کشید  که او را گفته بودند هر که جامه جوانمردی پوشد ناچار تیر جفای ناجوانمردان خورد و در راه ریاضت زخمهای زهر آلود چشد و ننالد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:14  توسط رضا | 
پیری را پرسیدند تقوی چیست ؟ گفت : تقوی آن است که وقتی با تو حدیث جهنم گویند آتشی در درون خود برافروزی چنانکه آثار ترس بر تو ظاهر شود و وقتی حدیث بهشت گویند نشاطی بر جان تو براید چنانکه از شادی گونه های تو سرخ رنگ شود . چون خواهی متقی بر کمال باشی سواره دل باش و پیاده تن و به زبان بگویی و آنچه گویی از مایه علم و سرمایه خردمندی گوی که هر چه نه آن باشد بر شکل سنگ آسیا باشد که عمری می گردد و یک سر سوزن فراتر نشود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:12  توسط رضا | 
بایزید بسطامی روزی که بلا به او نرسید . گفت : بار خدایا غذای بی خورشت چطور خورم؟ مردم پنداشتند که او غذا با بلا میخورد ! خود ندانستند که او غذا با رضا میخورد و خود رضا می جوید که در منزلهای دوستی منزلی بالاتر از منزل رضا نیست(رضایت خداوند )! و میوه ای برتر از میوه رضایت نیست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:12  توسط رضا | 
خدای جهان و جهانیان دوستدار نیاز و سوز درویشان و ناله خستگان او بنده ای را دوست دارد که در او زاری کند و از کردار خویش بدو نالد و خود را دست آویزی نداند و دست از همه وسایل و طاعات تهی بیند . اشک بر چشم روان و ذکر با حضور قلب بر زبان و مهر در میان جان. نبینی که خداوند با قوم یونس چه کرد ؟ آنگاه که درماندند و عذاب و بلا به ایشان نزدیک شد . چون یونس رسیدن بلا را نزدیک دید و قوم خود را وعده عذاب داده بود از خانه و شهر بیرون شد مردم شهر که بامدادان از خانه ها بیرون شدند ابر سیاهی در آسمان دیدند که دود عظیم پراکنده کند و آتش از آن پاره پاره می افتاد ! در آن حال یونس را طلب کردند و نیافتند . گروهی عظیم به صحرا شدند طفلکان را از مادران و پدران جدا کردند تا آنها را گریه و زاری در گرفتند ! پیران سرها را برهنه کردند و به یک باره فغان براوردند و به زاری و خواری زینهار خواستند و گفتند : خدایا گناه ما بزرگ است ولی عفو تو از آن بزرگتر ! خدایا به سزای ما چه نگری .  به سزاواری خود نگر و همگی یک صف ایستادند پس از آن جوانها به صف ایستادند و گفتند خدایا تو ما را فرمودیکه ستم کاران را عفو کنید و از گناه آنان در گذرید خدایا ما همه ستم کاران بر خود هستیم مارا عفو کن و از ما درگذر . صف کودکان آغاز شد همگی یک صدا فریاد براوردند : خدایا تو ما را فرمودی که سائلان را رد نکنیم ما همه سائلیم ما را رد مکن و نا امید مگردان ای فریاد سر نا امیدان ای چاره بیچارگان و ای خدای مهربان عذاب را از ما بگردان . دود و آتش که بالای سر هر صف بود از میان رفت و خداوند توبه آنان را پدیرفت این بود که فرمود : ما عذاب رسوائی را در زندگانی این جهان از آنان بازگرفتیم  و تا هنگام مرگ آننان را از متاع این جهانب بهره مند ساختیم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:11  توسط رضا | 
گویند روزی حضرت عیسی گفت : همه مورچه ها لانه دارند و مرا   ویرانه ای نیست . ندا آمد از پروردگار که من قرار گاه بی قرارانم و جایگاه بی خانمان .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:9  توسط رضا | 
 حضرت موسی مردی را نزدیک عرش اللهی دید که درجه بزرگی یافته و به نوازش و لطف بی نهایت پروردگار رسیده چون آن منزلت را بدید غبطه برد و آن مقام و درجه را آرزو کرد ! و گفت : خداوندا . این مرد از چه سبب به آن منزلت و مقام رسید ؟ ندا آمد که هرگز بر کسی حسد نبرد! نقلست که در آسمان پنچم فرشته ای از طرف خداوند مامور است تا به کارهای بندگان رسیدگی کند و چون عمل هر کس به آنجا رسد صاحبش ایست دهد تا ببیند در کارهای او حسادت هست یا نه .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:7  توسط رضا | 

      

حضرت عیسی را دیدند از خانه زن بدکاره ای بیرون آمد . گفتند: یا روح الله اینجا جای شما نیست شما چطور به این خانه رفته اید؟ گفت : ما شب گیری به در آمدیم تا  به صخره رویم و با خدا مناجات کنیم راه شاهراه(مناجات با خداوند ) بر ما پوشیدند بخانه این زن افتادیم ! و آن زنی بود در بنی اسرائیل  به ناپارسائی معروف و آن زن چون روی عیسی بدید دانست آنجا تعبیه (تدبیریست) ایست همان دم برخاست و به خاک افتاد و بنای تضرع و زاری گذاشت و از آن راه بیوفائی برخواست و در کوی صلاح آمد ! به عیسی ندا دادند که ما میخواستیم تو این زن را در رشته دوستان ما کشی از این جهت راه را بر تو بگردانیدیم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:6  توسط رضا | 
بایزید بسطامی : کمال عارف سوزش او بود در محبت حق و آنکه محبت ندارد معرفت ندارد و معرفت بی محبت قدری نیست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17:50  توسط رضا | 
به داوود پیامبر وحی آمد که ای داوود : خانه ای که میدان مواصلت ما را شاید . پاک کن و از غیر ما با ما پرداز ! داوود گفت : آن  کدام خانه است که جلال و عظمت تو را شاید ؟ ندا رسید : دل بنده مومن ! ای داوود  هرجا خرمن سوخته ای بینی که در ره جست و جوی ما با سوز عشق  ما را میجوید آنجاش نشان بده که خرگاه قدس ما جز  در میدان دل  سوختگان نزنند ! ای داوود بدان که دل بنده مومن خزینه بازار ما است و خیمه اشتیاق ما و قرارگاه کلام ما و گنج خانه اسرار مااست! هر چیزی که بسوزد بی ارزش گردد و دل که بسوزد با ارزش گردد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17:48  توسط رضا |